برنشستم از براى ديدِ « 1 » وضع روزگار * آمدم بيرون براى سير اطوار جهان
آستانى ناگهان از دور آمد در نظر * كاندر آن بد همچو كيوان صد هزاران پاسبان
مضمر اندر پيشگاه او سپهر هفتمى * مدغم اندر چار حد او بهشت جاودان
گشتم اندر بحر فكرت غوطهور و آنگه زدم * بانگ بر پير خرد ، كاى رهنماى نكتهدان
چيست « 2 » اين سقف زراندودى كه مىبينى بود * آستان عرشسان فخر اعلام جهان
مقتداى عالمين و پيشواى خافقين * باقر علم پيمبر ، نايب صاحب زمان
اى خداوندى كه بهر خدمت خاك درت * فخر خواننده ، خداوندان همه بسته ميان
نيست وصفت را دوات و خامه كافى زان كه هست * آن دهانى بىزبان و اين زبانى بىدهان
هم قضا با عزم تو چون كودك ناخورده شير * هم قدر با حزم تو چون طفل ، ناورده زبان
وسعت صحراى فضل و دانش تو بىكنار * فسحت درياى علم و بينش تو بىكران
چرخ را گر پير گويم گشته از راى تو پير * ار جوانش خوانم از بخت تو گرديده جوان
جمعى اندر حوزهات هريك فريد عصر خويش * فوجى اندر حيطهات هريك وحيد « 3 » دهرشان
هامش
( 1 ) - سير
( 2 ) - گفت
( 3 ) - فريد