در خرگه جلال تو هفت آسمان ، عمود * بر خيمهء بقاى تو ، دور زمان ، طناب
و له ايضا فى القصيدة
امير كشور دل پادشاه ملكت جان * مه سپهر شرف ، شمع خطهء ايران
امام جن و بشر ، مقتداى مُلك و مَلك * امين دنيى و دين ، هادى زمين و زمان
به خستگان دلافگار ، سايهء رحمت * به بندگان تبهكار ، آيت غفران
سمّى حجّت پنجم ، محمّد باقر * كه شد طفيل وجودش ، حدوث كون و مكان
محيط دانش و بينش ، سحاب جود و كرم * جهان زهد و ورع ، آفتاب علم و عيان
رموز صنع جمالش ، طراز كلك و جوب * نشان نقش رخش ، زيب دفتر امكان
زهى به بام جلال تو ، آسمان ، سلّم * خهى « 1 » به قصر كمال تو ، مشترى ، دربان
دمِ تو ماحىِ انفاس عيسى مريم * رخ تو مظهر اعجاز موسى عمران
تراب درگه تو ، زيب افسر برجيس * غبار مقدّم تو ، تاج تارك كيوان
هم از مآثر فيض تو ، شاخ ، پرنسرين * هم از ميامن ذات تو ، كاخ پرمرجان
تو رهنمايى اگر ، غم نباشد از رهزن * تو ناخدايى اگر ، باك نيست از طوفان
ز يمن مكرمت توست ، كشت ايمان ، سبز * ز فيض تربيت توست باغ دين ، ريّان
حدوث جلوهء ذات تو ، علّت ايجاد * ظهور طلعت شخص تو ، غايت اكوان
نسيم لطف عميمت ، به مرده بخشد روح * شميم خلق كريمت ، به جسم آرد جان
تو نور عالم قدسى ، كه در مظاهر ملك * شدى براى نظام امور خلق ، عيان
گزيده خيل افاضل ، به دور آن مجلس * چو قدسيان مقرّب ، به دور عرش ، مكان
به گرد مه ، همه همچون كواكب ثاقب * به دور خور ، همه همچون ثوابت رخشان
همه به فكرت و ادراك ، سالخورد و كهن * همه به فطرت و اقبال ، خردسال و جوان
ز بس رواج فضائل ، در اين خجسته زمين * شد اصفهان به وجود تو ، غيرت يونان
كند همى به تو نازش ، رسوم ملّت و دين * چنانكه طبع به نيروى نفس و جسم به جان
طبيب حاذق لطفت به نيمجنبش لب * برد ز ناصيهء كاه ، علّت يرقان
هامش
( 1 ) - زهى