زهى حذاقت « 1 » صايب ، كه نيك دريابد * دواى هر مرضى ، بىتوسط شريان
مگر ز رشحهء كلك تو شد نوالهء نحل * كه در عسل شده خاصيت شفا پنهان
اگر ز منبع فيض تو ، شخص ناميه را * ز دست مرحمتت ، قطرهاى چكد به دهان
شود ز گل ، همه اطراف خاربن ، گلشن * شود ز سبزه ، همه عرصهء دمن ، بستان
سزد اگر نكند چرخ ، بعد از اين حركت * كه بود بهر حدوث زمان تو ، پويان
كف نوال تو بخشد اگر ، برون آيد * به يكزمان ، همه پروردگان معدن و كان
هميشه بوده بر ارباب دين تو را و بُوَد * تعلّقى كه مر ارواح راست با ابدان
سخن درست بگويم به صورت تو گلى * نرسته است و نرويد به گلشن امكان
چه باك از آفت آخر زمان و فتنهء دهر * در اين ديار كه همچون تويى است پشتيبان
گر افتخار كنند اهل اصفهان شايد * به ذات عالى تو ، بر اهالى بلدان
حسود جاه تو بسيار شد ، ولى غم نيست * سپهر را چه زيان از تكاثر ديوان
شكُفت بس گل مدحم ز باغ طبع و هنوز * هزار راز به دل كردهام چو غنچه نهان
به عزم وصف تو در عرصهء خيال كند * سمند فكر به انواع مختلف جولان
زبان به مدح تو خواهد گشود چون سوسن * گلى كه بشكفد از جيب تربت حسّان
به نيم گوشه نظر از كمال لطف و كرم * مرا ز ورطهء خونخوار جهل باز رهان
به سينهام ز ره لطف دست رد مگذار * كه سنّتى است موظف به بندگان ، احسان
نخواهم از تو دِرَم ، بر دَرَم پناهى ده * كه اين عطيّه مرا دولتى است جاويدان
هميشه تا ز ره قرب و بعدِ خسرو شرق * خزان ، بهار شود گاه و گه بهار ، خزان
شود مزارع آمال دشمنان ، محرق * بود حدايق اقبال دوستان ، ريّان
و له ايضا « 2 »
كريمى كه ماء معين وجودش * شده از سحاب كرامت مقطّر
فروزنده ماهى كه نور ضميرش * كند اكتساب ، آفتاب منوّر
محيط شرف ، گوهر بحر معنى * سحاب كرم ، مظهر لطف داور
به علم و كمال ، آسمانى مكوكب * به حلم و حيا ، بوستانى مخضّر
هامش
( 1 ) - حداست
( 2 ) - ايضا فى المديحه