اندر سراى جاه تو ، يك كلبه ، هر دو كون * و اندر هواى قدر تو ، يكذرّه ، آفتاب
هستند در محيط جلال تو نُه سپهر * سرگشته از تلاطم امواج ، چون حباب
بهر نثار درگهت ار حكم دررسد * گوهر به جاى قطره به دامن كند سحاب
ذات تو آفتاب و افاضل همه نجوم * انجم نهان شود ، چو عيان گردد آفتاب
زيبد فراز عرش زنى خيمه جلال * تنگ است بر وجود تو اين نيلگون قباب
شد از تو منع ، ظلم ز مظلوم و مستمند * چندانكه ناله سلب شد از سينهء رباب
بر صفحهء كتاب ضمير منير تو * ننوشت كلك عاقله ، غير از خط صواب
چندين مخدّرات معانى كه بهر تو * بود از پى مصاهره ، مستور در حجاب
كس را نشد مجال كه دور از تو بركند * از صفحهء جمال ، يكى پردهء نقاب
شد نوربخش طلعتى از گر مهر و مه ، نگر * يك نكته از ضمير تو كردند انتخاب
از اشتياق رشحهء كلك تو ، خون دل * در نافِ آهوان حرم ، گشته مشك ناب
از شرم دست راد تو گاه عطا و جود * جسم سحاب ، جمله مقطّر شود چو آب
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي ) — صفحة 77
مساهمون: ميرزا محمد على وفا زواره اى
ص٧٧