تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
من آن را جز فريبى و حسرتى نديدم . همان گونه كه سرابى در بيابانى پديدار مىشود . آبشخورهاى آن از روز تقدير آلوده است ، اى دوست ! بگو شراب آن چگونه صافى خواهد بود ؟ »
شرح
( 282 ) - ر ك : تعليقه ش 264 ( 283 ) - از حافظ ، مصراع نخست : چاك خواهم زدن اين دلق ريايى ، چه كنم . . . ( 284 ) - معناى چهار بيت تازى : « براى به دست آوردن بزرگى ، از زادگاهت ، دورى گزين و مسافرت كن . چرا كه در سفر ، پنج بهره نهفته است ؛ زدودن اندوه ، به دست آوردن دارايى ، دانش ، ادب و همنشينى با بزرگان . پس اگر گفته شد : « در سفر ، خوارى و رنج و مشقّت و پشت سر گذاشتن بيابان‌هاى بىآب و علف و تن به سختىها دادن نيز وجود دارد . » ( بگو ) : « مرگ جوانمرد بسى بهتر از اقامت او در سراى خوارى ، ميان سخن‌چين و حسود است . » شعر منسوب به مولا على ( ع ) است ( ديوان امير المؤمنين ، ص 139 و نيز ر ك : جواهر الادب فى ابيات و انشاء لغة العرب ، احمد جواهر الادب فى ابيات و انشاء لغة العرب ، احمد الهاشمى ، ص 725 ) . ( 285 ) - انورى ، بيت قبل آن :درخت اگر متحرّك شدى ز جاى به جاى * نه جور اره كشيدى و نه جفاى تبر( ديوان ، ج 1 ، ص 210 ) ( 286 ) - معناى بيت تازى : « كوه ثهلان ، دو قلّه دارد . بلندترين آن دو هم بردبارتر از دل من براى سختىهاى روزگار نيست . » مرحوم احمد ترجانىزاده ، در ترجمه منظوم قصيدهء ابى البقا صالح بن شريف الرندى ( م 798 ) ، در مورد جنايات اسپانيولىها بر عالم اسلام گويد :ز دستبرد حوادث بر اندلس ايدون * خميده پشت احد بين و سرنگون ثهلانكه ترجمهء اين بيت است :دهى الجزيرة امر ، لا عزاء له * هوى له احد و انهدّ ثهلاننشريه دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تبريز ، زمستان 1353 ، سال 26 ، ش مسلسل 112 ( 287 ) - معناى قطعهء تازى : « نزديكان ، در آزار دادن مانند كژدمانند . پس به داشتن عمو يا دايى شادمان مشو . چه بسيار عموهايى كه اندوهها از آنها زاييده مىشود و چه بسيار دايىهايى كه از نيكويى تهى گشته‌اند . » ( 288 ) - ر ك : تعليقه ش 93 ( 289 ) - معناى بيت تازى : « انسان مىخواهد كه به آنچه آرزو مىكند ، دست يابد . ولى خدا از آنچه خود مىخواهد ، ابا دارد . » ( 290 ) - معناى سه بيت تازى : « برادرانم را مانند زره‌ها مىپنداشتم . آرى اين‌چنين بودند اما براى پاسبانى از دشمنانم ! آنها تيرهاى گزندهء خود را رها كردند . » آرى رها كردند اما در دل من ! و به راستى گفتند : « دل‌هايمان پاك و خالى شد . » آرى تهى شد اما از دوستى من ! » ( 291 ) - تغابن / 15 ( 292 ) - شعر ، مطلع قصيدهء عبد الواسع جبلّى است .