شكست در آن جنگ ، با اجازه شاه به همراه مادرش به عراق رفت و موقتا مجاور شد و بعد از چند سال سكونت در نجف و بغداد در زمان ناصر الدّين شاه به سفر رفت و سفرنامهنويسى را آغاز كرد و استامبول ، قيروان ، حمص ، اسكندريه ، شامات ، دياربكر ، موصل و مكّه را زيارت كرد . پس از آن به تهران بازگشت . و چند سالى ژنرال حضور همايون و جزو سرتيپان اوّل دربار ناصرى بود . سپس به سفر در شهرهاى اطراف پرداخت . در سال 1288 قمرى ( نيمه سلطنت ناصر الدّين شاه ) به سمت توليّت آستان قدس رضوى مفتخر گرديد و اين مأموريت ، دو سال بيشتر به طول نينجاميد و حدود هفت سال بعد هم وفات يافت . او از شاهزادگان صاحب ذوق بود و در شعر ، نقاشى ، موسيقى ، معمارى و برخى ديگر از صنايع ، مهارت داشت . در اصفهان و مشهد و بعضى ديگر از بلاد آثارى از خود به جاى نهاد كه عموما اثرى از آنها به جاى نيست . ديوان او با تلخص « سلطان » به طبع رسيده است و غزلهاى روانى تحت تأثير سعدى دارد . منابع متأخر ، عموما او را با برخى از شخصيتهاى ديگر خلط كردهاند .
( براى زندگىنامه كاملتر و نقد و بررسى منابع راجع به او ر ك : مسجدى ، حسين ؛ « سيف الدّوله محمّد ميرزا » ، مجله پژوهشى دانشگاه اصفهان ، جلد سيزدهم ، ش 1 ، 1381 ، صص 90 - 67 )
شرح
( 126 ) - ناطق ، ميرزا حسن / ميرزا محمّد حسن ( قول بهار در مدايح ) : اصالتا كاشانى و از وابستگان نسبى ملكالشّعرا فتحعلى خان صباى كاشانى ( ر ك :
تعليقه ش 127 ) است كه بعدها داماد او نيز شد و بدين سبب ، شهرت و اعتبار دوچندانى به هم زد .
ظاهرا فتحعلى خان پس از رؤيت نشانههاى استعداد در او ، وى را به زير چتر شاگردى خويش درآورد و مدّتها كمالات گوناگون و بهويژه شاعرى را به او آموخت . ازاينرو خلقيات و روحيات او نيز بسيار شبيه صبا بود ؛ به اين معنى كه در عين داشتن احترام و احتشام نزد حكومتيان و عالمان ، با اقسام طبقات نيز به كمال مىجوشيد . ( نيز ر ك : تعليقه 127 و 175 ) بهار در مدايح معتمديه مىنويسد :
« هنگامى كه دار السّلطنه اصفهان در قبضهء اختيار . . . صدر اصفهانى بود . . . برحسب توقع ايشان ، از دارالمؤمنين كاشان ، انتقال به دار السّلطنه نموده . »
او در زمان سيف الدّوله ، گوى شاعرى را در دربار سلطان از ديگران ، چنان ربود كه با وجود و ملكالشّعرايى دربار سيف الدّوله عزّت و احتشام ، على الظّاهر ، شاعران به وى رشك مىورزيدند و حتى بهار به كنايه و تعريض او را متهم به انتحال اشعار ابوالزوجهاش صبا كرده است :
« . . . اگر گاهى - نظر به اتكال بر قدرت طبع و مكنت خاطر ، بر ترتيب قصايد ، اهمال و به نظم فرايد ، اغفال ورزد و از اشعار موروث صباى مغفور ، هنگام ضرورت خواند ، محمول بر سبقت اتّحاد است ، نه بر سرقت و اصطياد . »
سيد احمد ديوانبيگى مىگويد : « [ بهار ] همانا كدورتى از او داشته يا از روى واقع گفته . » اما از طنز گزندهء بهار كه بگذريم ، به طنز خلندهء وفا مىرسيم .