بود .
اشراف جهان و اكابر دوران ، جنابش را محترم دارند و صحبت جانپرورش مغتنم شمارند .
به حمد اللّه ، عمرى - كه به كام دل آيندگان ، مضاعف باد - به عزّت دريافته و غبار رهگذار هرم ، كميت خاطرش را عنان به صوب كسالت برنتافته است .
با كاتب ، عنايتش بدان پايه است كه پدرانه به خطابات مكرمت آيات فرزندىاش ، مخاطب سازد و بااينهمه ، گاهى زر ناسرهء وجودش در بوتهء حسرت گدازد . اگرچه شاعرى ، دون مرتبهء او است ، ولى در انواع شعر ، كمال قدرت و نهايت مهارت دارد . الحق ، پسنديده سخن و استاد اهل اين فنّ است .
به واسطهء حسن فطرت و لطف جبلت سركار شرايعمدار « 1 » خداوند اسلاميان پناه - روح من يروح فداه - را به مقتضاى شرط سعادت و فرط ارادت ، ستايشى بسزا و نيايشى به درجهء عليا نموده ، اشارتى به بناى مسجد سپهر مبنا فرموده . لهذا در طىّ اشعار مسجديّه ، مرقوم داشت :
قصيده
بناز اى شرع پيغمبر ببال اى ملّت بيضا * كه شد فرمان تو نافذ ، كه گشت « 2 » احكام تو ممضا
به هر سر در هواى تو ، سران بر خاك پاى تو * خلاف طبع و راى تو ، كه را قدرت ، كه را يارا ؟
به دست مردم نادان ، فتادى گرچه يكچندى * مبيناد آنچه تو ديدى ، كس از جهّال در دنيا
نه اسمت بر زبان بودى ، نه رسمت در ميان بودى * همينت درد جان بودى كه وا شرعا و وا شرعا !
همه فرمان تو باطل ، همه احكام تو عاطل * ز دست مردم جاهل ، ز جور قوم بىپروا
و ليكن صبر كردى تا رسيدى بر مراد دل * كنون از تو به كام دل ، چه از پير و چه از برنا
هامش
( 1 ) - شعار
( 2 ) - ( نم : شد )