چه پروا ، گر بدانديشش ، نيايد سال و مه پيشش * چهسان تاب زمرّد ديدن آرد ديدهء افعى
الا اى آنكه در علم و عمل در تودهء اغبر * نكرده چون تويى ، بر مسند شرع نبى ، مأوا
نبودى گر به باطل ، ملك و مالم ، غصب در عالم * گرم خاطر نبودى در گزند چرخ غمفرسا
بسى دُرها به مدحت سفتمى كز قدسيان آمد « 1 » * به گوش هوش هر سامع كه « آتش » مرحباً ، اهلا !
به وصفت شعر مىگفتم كه « شعرى » در فلك گويد * حماك اللّه ! روشن « 2 » شد ز شعرت ديدهء شعرا
بود تا در جهان از سبزى و سرخى اثر ، يا رب * به زير چرخ نيلىرنگ ، يعنى گنبد خضرا
هميشه دوستانت را سرسبز و دل خرّم * دمادم دشمنانت را ز خون دل ، رخ اعدا
هامش
( 1 ) - آيد
( 2 ) - كه روشن