خداوندا ! مرا غم نى ، اگر خاكم اگر خاره * كنى هم خاره را لؤلؤ ، كنى هم خاك را گوهر
ايضا له فى القصيدة
تا فلك سلطان انجم ، مهر تابان يافته * در جهان شرع كى همچون تو سلطان يافته 172
هركجا راى تو ، خود را اى مه عزّ و علا * آفتاب خاورى با ذرّه يكسان يافته
گوشهء بام جلالت را نپيموده است چرخ * خويشتن را تا به گرد خاك گردان يافته
عقل با بحر شكوهت چرخ گردون « 1 » را ز قدر * چون خرآسى در ميان بحر عمّان يافته
بهر چوگانبازى شخص جلالت ، روزگار * از هلال و از كواكب ، گوى و چوگان يافته
عكسى از راى ضيابخش همايون تو بود * آنچه اندر طور سينا ، پور عمران يافته
اى كليم وقت ! بهر دفع فرعون ستم * كلك سحار از كَفَت آثار ثعبان يافته
عكسى از راى تو در آيينهء گردون فتاد * روزگار آن عكس را خورشيد تابان يافته
عقل حيرانِ ضمير نكتهدانت شد ، بلى * خويشتن را طفل در آيينه حيران يافته
سرورا ! از حسرت بحر سخايت عقدها * از دُر شهوار بر دل ، بحر عمّان يافته
دايه لطفت كه چشم عالى امكان بدوست * آسمان را همچو طفلى ، خود به دامان يافته
هامش
( 1 ) - گردان