مرا سحرگه فرخنده ، با دل مسرور * به گلشنى چو رياض جنان فتاد عبور « 1 »
نسيْمش بود معطّر بهسان مشك ختن * شميمش بود معنبر بهسان گيسوى حور
ز لطف باد صبا كرده هر درخت به بر * قباى سبز چو بخت خدايگان صدور
شهى كه جدش ، باب مدينه علم است * ز بعد باب بود گنج علم را گنجور
به بارگاه جلالش ، ملك بود خادم * به كارخانهء قدرش ، فلك بود مزدور
رسيده موكب قدرش به پايهاى كه در آن * هلال و انجم باشند نعل و ميخ ستور
دگر ز نور تجلّى ز جا نجنبد اگر * ز كوه قدر تو سنگى نهند بر سر طور
ز مهر و مه گذرد نور راى روشن تو * چنانكه خط شعاعى ز صفحههاى بلور
ز بذل مال ، مديح و ثنا طمع دارد * بهجز تو هركه به جود است در جهان مشهور
ز انوريم ، دو بيت نكوست ياد كه آن * سزاى مدح تو باشد نه درخور منصور
« نوايب فلكى در خلاف تو مضمر * سعادت ابدى بر هواى تو مقصور
قضا نسازد كارى ز حزم تو پنهان * قدر ندارد رازى ز عزم تو مستور » 170
به طايفان مدينه ، به عاكفان حرم * به مروه و به صفا و به خانه معمور
به آيهآيهء انجيل و حرفحرف صحف * به سوره سوره فرقان و سطر سطر زبور
اگر [ كه ] سايه لطفت مرا بود بر سر * شوند لامعى و انورى ، بَرَم بىنور
چو كلك من دُر مدح تو را به نظم آرد * ز خنده باز شود چون صدف ، دهان سطور
گشودهام دَر ابيات چون قصور بهشت * نشسته بر دَر هر بيت ، معنىاى چون حور
حسود اگر نپسندد كلام من چه عجب * ز مهر و مه نبرد فيض ، ديده بىنور
ايضا له فى القصيدة
به رويش گر نشد عاشق ، پريشان زلف آن دلبر * چرا مانند قد من گرفته پيكر چنبر 171
به رخسارش خط مشكين ، چو بر برگ سمن ريحان * به رويش زلف عنبرسا چو بر گلبرگ ، مشك تر
هامش
( 1 ) - ( پس از اين بيت آمده : ) مطلع ديگر