حسرت باران الفاظ تو در جوف صدف * روى مرواريد را آورده رنگ زعفران
اى به زير سايهء پرّ هماى عدل تو * بر سر عصفور ، شاهين ، پر نموده سايبان
معجز عيسى و موسى ، هر دو اندر كلك تو * گاه جان بخشد به مردم گاه باشد جانستان
متّكاى قدر تو ، نُه اطلس سبز فلك * پايه قدرت نهاده پا به فرق فرقدان
منفعل زين قدر و راى و لطف وجود و دست و دل * آسمان و ابر و باد و آفتاب و بحرى و كان
بحر اگر گفتم كف راد تو را ، شرمندهام * كز مداد خامهات هر قطرهاى ، بحر عيان
رو بهسوى توست عالم را ، ز ماهى تا به ماه * روشن از راى منيرت قيروان تا قيروان
آسمان اقتدارىّ و ملك دربان تو * خاك روب آستانت ، زلف حوران جنان
عقل ، حيران ضمير نكتهدانت شد بلى * طفل در آيينه با حيرت بماند توأمان
سر فرود آرد عُطارد از فلك در مدرست 166 * تا بيابد نكتهاى از اين ضمير نكتهدان
در ثنايت بانگ لا احصيت گويد كلك من * خود گرفتم گر برآرم همچو سوسن صد زبان
من كجا و مدحت آنكس كه از بهرش ملك * با هزاران شوق خواند مدحتش در آسمان « 1 »
هامش
( 1 ) - ( نگ ، سه بيت آخر را ندارد . )