اهل خبرهء اين فنّ ، ظاهر مىتواند گرديد .
قصيده
اى كه روى شاهد مُلك ، از تو زيور يافته * خاك پايت را فلك با خود برابر يافته
در بحار ژرف علم و دانشت ، غوّاص فكر * ناخداى عقل را محتاج لنگر يافته
لعل شهدانگيز تو ، كار مسيحا مىكند * گر پيمبر نيست ، اعجاز پيمبر يافته
نوك كلكت را خرد چون ديد در تسخير دين * گفت اين ميراث را از كلك حيدر يافته
مىسزد گر گويم استادان يونان را خرد * در دبستان تو چون شاگرد كهتر يافته
قوت ارشاد تو در پاس دين احمدى * خويش را محكمتر از سد سكندر يافته
آسمان بهر تو از ملك سليمان ، گوييا * در دعاى « رَبِّ هَبْ لِي » * 115 كفو ديگر يافته
نايب مهدى ، سمى قبله پنجم كه چرخ * سرمه از خاك رهت در چشم اختر يافته
از سحاب علم تو گرديده خرّم ، كشت دين * باغ ملّت از نهال ذات تو ، بريافته « 1 »
چرخ مينارنگ با اين رفعت و شان و شكوه * پايهء قدر تو را از خويش ، برتر يافته
شاهباز رفعتت اى شاه كيوان پاسبان * نه فلك را بيضهآسا زير شهپر يافته
هامش
( 1 ) - ( نگ ، تا پنج بيت بعد را ندارد . )