گر خصم ديو ريو تو ، پا تا سر آتش است * نامت چو بشنود به هوا برشود چو دود
اى آسمان جود كه بگشود خلق را * از كار بسته ، دست تو ، گاه عطا ، عقود
بگشا به روى بنده ، درى كآسمان ببست * كاين بسته را بهجز تو نيارد كسى گشود
زين آه آتشين ، دلم اندر گداز برق * زين چشم خونفشان ، تنم اندر گذار رود
ور ز آنكه خضر عهد تو در مى نيافتى * او را دگر ز خوردن آب بقا چه سود
محروم ، از در تو به جايى نمىروم * محروم آنكه رفت از اين در ، بگو كه بود ؟
دست مرا بگير كه از پا فتادهام * اى دستگير مردم از پا فتاده ، زود
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي ) — صفحة 158
مساهمون: ميرزا محمد على وفا زواره اى
ص١٥٨