شاهى از تاييد او دارد نه از شمشير تيز * آنكه در اين قرن ، شاه كشور ايران شده
از دعاى اوست نه از ده كرور سيم و زر * روسى ار بيرون ز تبريز و خوى و زنجان شده
از « جنود لم تروها » ، نز سپاه مكّيان * گر به جنگ بدر ، دفع آل بو سفيان شده
تندى از حكم پيمبر داشته نه از فسان * ذو الفقار ، ار تيز در دست شه مردان شده
بر اميد بخشش او هر سخن سنج ، از وطن * آمده بيرون و ساكن اندر اصفاهان شده
هركه بيتى خوانده او را ، او ز جود اندر صله « 1 » * حاتم طى گشته و معن بنى شيبان شده
اى شه دنيا و دين ، اى آنكه در اين روزگار * هركه دردى داشته از جود تو درمان شده
مادح آل على ، آن شاعرى كز شعر خوش * از شه گيتى ملقب بر « نشاطى خان » شده
نيست او را مسكن اندر شهرى از آن شهرها * كز خدا ، بنياد در ايران و در توران شده
در ثنايت اين قصيده كرده نظم اينك تو را * سر نهاده بر در و در زحمت دربان شده
هامش
( 1 ) -هركه بينى ، خوانده در مدحش ز جود اندر صله