خود آن در مهين ، در علم است و آن كنون * درگاه سرورى كه به شرع است كامكار
سلطان فضل ، باقر علم نبى كه هست * گردون علم را به جهان خاطرش مدار
اى آنكه بىنسيم عطاى تو در جهان * هرگز برون نيايد خود سرخگل ز خار
چاووش كاروان جلالت ، به گاه حكم * در بينىِ جمازهء گردون كشد مهار
امر تو در زمان و به دنبال او شتاب * نهى تو در زمين و به آهنگ او قرار
حُكمت چنانكه باد نباشد بدان شتاب * قَدرت چنانكه كوه نباشد بدان وقار
سطرى ز فضل كافى تو ، چرخ در حساب * شطرى ز علم « 1 » وافى تو ، بحر در شمار
گر نيست با تو حشمت جم هست از چه راه * بر جن و انس و ديو و ددت ، حكم روز بار
هر شب سپهر ، گوهر انجم كشد به دوش * تا صبحدم كند به قدوم تواش نثار
دريا كفى ز لجّهء مهرت به گاه « 2 » جود * دوزخ تفى ز آتش قهرت به گيرودار
تا هست در زمانه ز آويز مهر و ماه * در گوش آسمان به شب و روز ، گوشوار
بادا غلام حلقه به گوش درت همى * شب ماه و روز مهر ، به تاييد كردگار
هامش
( 1 ) - ( نم : حلم )
( 2 ) - بذل و