قصيده
بردم شبى با چشم تر ، در كنج تنهايى به سر * آب و آتش غوطهور ، از اشك و آه خويشتن
زد شاهد مقصود ، در ، در كلبهام شد جلوهگر * چون نور يزدان بر شجر ، چون روح انسان در بدن
رو در پناه مدح شه ، كانجا ندارد حزن ره * هم منهزم ز آن بارگه چون غم ز جنّات عدن
چون يافتم ارشاد از او غمگين دلم شد شاد از او * در عين استمداد از او ، نسبت به حال خويشتن
ز ابناى عالم سربهسر ، كردم به زارى شكوه سر * شاكى ز تشويش سفر ، حاكى ز اندوه وطن
عيسى چو شد گردوننشين ، شمعون مكانش را مكين * حيدر پس از احمد ، امين آمد پس از حيدر حسن
قايم امام راستين ، دارد امينى جانشين * گفتا بلى قطب زمين ، مير زمان ، فخر زمن
سلطان دين جان جهان ، سيّد محمّد باقر ، آن * كز مدحتش رطب اللّسان ناشسته لب طفل از لبن
بر شاهد قدرت نگر ، بر مظهر حضرت نگر * آن معنى ، اين صورت نگر ، صورت به معنى مقترن
قائم شد اين فرمان برش ، او نخل ايمان ، اين برش * آن نور حق ، اين مظهرش ، آن يوسف و اين پيرهن
طبع سراپا آتشم ، آموخت طرز دلكشم * كز دُرّ اين مطلع كشم ، آويزه در گوش سخن
چرخ است زاهدسان به كف ، تسبيح يا عقد پرن * نىنى تو ماه مصرى و اين ريسمان ، آن پيرزن