ز آن پس گشاده ديدم چون آسمان درى * آموده بر به گوهر رخشان ، در آن حصار
اندر شگفت ماندم از آن بارهء شگرف * كو بود مشرقش طَرَف و مغربش ، كنار
ديگر به خيره ، پيش خرد ماند در شگفت « 1 » * زان در كه بود حلقهاى از آن فلك به كار
خود با خرد سرودم : دانى كه چيست هان * اين درگه و بروج و پس آن سور استوار « 2 » ؟
گفتا : مگر ندانى ؟ گفتم : نه هين بگوى * گفتا : كنم حكايت از آن هان تو گوشدار
آن سور عرشساى كه ديدى تو خود به خواب * كآسوده در ميانهء « 3 » آن ، شخص روزگار « 4 »
شرع شهنشهى است ملائك خدم كه چرخ * سايد به خاك درگه او جبهه ز افتخار
داراى دهر ، احمد مرسل ، كه در ازل * از آفرينش است پس از آفريدگار
آن برجهاى سخت كه ديدى تو در منام * كش داشت زير سايهء هريك ، فلك ، قرار
آنان ده و دو بدر منيرند كآفتاب * گيرد ز روى « 5 » هريك ، خود نور مستعار
آن درگهى كه بود از آن باره ، گويمت * تعبير آن چنانكه شود بر تو آشكار
هامش
( 1 ) -ديگر سپس به خيره خرد ماند در شگفت( 2 ) - پايدار
( 3 ) - زير سايه
( 4 ) - دور كار
( 5 ) - راى