اكنون كه روزگارِ منِ زار ، درهم است * بر من چو گلخن است گلستان روزگار
از كردههاى ما سلف خود ، هزار بار * هستم به آه و ناله ، پشيمان روزگار
زين بعد با خلوص عقيدت ، بر آن سرم * گر باشدم حيات ، به دوران روزگار
باشم يكى ز خيل غلامان جاننثار * بر آستانِ چون تو سليمان روزگار
با رسم بندگى تو ، اى سيّد انام * باشم به قدر و مرتبه ، سلطان روزگار
تا باقى است نام ، ز دوران ، به روزگار * باقيت باد ، عمر ، به دوران روزگار
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي ) — صفحة 115
مساهمون: ميرزا محمد على وفا زواره اى
ص١١٥