از دهشت علم دور بينت * بيناى سخن بود به هذيان
آرى نبود گشادى از سحر * آنجا كه عصا كنند ثعبان
دستان نبود روا ز زاغى * جايى كه بود هزار دستان
تا آب به جويبار دهر است * تا باد خزان و زان به بستان
همچون عيسى دمت روانبخش * چون باد خزان كفت زرافشان
قصيده
نوبهار آمد گلستان ، خرّمى از سر گرفت * باد نوروزى ، سبق از مشك و از عنبر گرفت
بهر آرايش ، دگر مشّاطه باد بهار * نو عروسان چمن را ، حجله « 1 » در زيور گرفت
با نواى پهلوى ، بلبل « 2 » ، زبان را برگشاد * بىنوايى ، زاغ را آتش به بالوپر گرفت
حيرتافزا ، هر طرف ، گلها به طرف باغ و راغ * كاين جهان را از كجا ، اين رنگ و بو اندر گرفت
از كدامين عارض اين گلشن بشد نزهتفزا * وز كدامين جلوه ، اين گلزار ، زيب و فر گرفت
ناگهان صوت مؤالف ، از هزاران شد به پا * عندليبان را نواى راست در حنجر گرفت
رو به محراب عبادت ، سبط پيغمبر نشست * نور چشم مرتضى ، جا بر سر منبر گرفت
تا سرير ملك و ملّت يافت آرايش ز تو * شرع و آيين طريقت ، زينت ديگر گرفت
راى رأفت پيشهات ، تأثير اخشيجان بداد * امر با انديشهات ، رونق ، ز هفت اختر گرفت
هامش
( 1 ) - جمله
( 2 ) - ميل