هركه خواهد برشمارد مدحتت در روزگار * بايدش بر گردن خود ، سبحه از گوهر « 1 » گرفت
تا به پا گرديده گردون است و ماه و خور بهجا است * تا جهان بايد ضيا از خسرو خاور گرفت
عمر « 2 » وجاهت جاودان و نيكخواهت شادمان « 3 » * دشمنانت را جسد اندر حسد ، آذر گرفت
و له ايضا فى القصيدة
اى پاسبان بام تو ، كيوان روزگار * ايوان توست برتر از ايوان روزگار
تابان به روزگار ، ز راى تو لمعهاى است * مهر و مهى كه آمده تابان روزگار
اوّل حديث مدح تو را مىكند بيان * بگشود هركه لب به دبستان روزگار
جام جهاننماى كه گويند ، راى توست * پيدا بود به پيش تو پنهان روزگار
اى بىقرين دهر كه همچون تو در هنر * چشم فلك نديده در اقران روزگار
سامان روزگار ، بدينسان ز علم توست * علم تو گشته باعث سامان روزگار
ور روزگار ، آنچه تو خواهى چنان كند * با حُكمت ، اينچنين شده پيمان روزگار
آنى كه روزگار به فرمان ، تو را بود * گر خلق عالم است به فرمان روزگار
آن بىنظيرْ ذات گرانمايهاى كه نيست * آوردن نظير تو امكان روزگار
ترتيب مجلس تو دهد روزگار و هست * اين مهر و ماه ، مجمره گردان روزگار
جمعيتش به دست تو اوّل قضا نهاد * هر خاطرى كه گشت پريشان روزگار
تا دامن تو در كف خلق جهان نهاد * برداشتند دست به دامان روزگار
در روزگار ، نام تو تا شهره شد به جود * پيشت بخيل ، قلزم و عمّان روزگار
در اين بلد كه پشت و پناهش وجود توست * مسكين غريبىام ز غريبان روزگار « 4 »
بر هر طرف كه افكندم ، صدمهاى زند * من ماندهام چو گوى به چوگان روزگار
هامش
( 1 ) - سبحهء گوهر
( 2 ) - عزّ
( 3 ) - در نيكخواهى شادمان
( 4 ) - ( با بيت بعدى جابهجاست )