ساخته ، معروض داشت .
الحق طبعش بلند و نظمش ، دلپسند است ، در نهايت رزانت قصيدهاى در سلك نظم كشيده كه در فصاحت ، بىعديل و چون اشعار ديگر شعرا ، كمتر محتاج جرح و تعديل است . منتخب مثنوى و قصايدش در اين سفينه ثبت افتاد .
قصيده
اى نسل پيمبر فلكْجاه * اى نورفزاى طلعت ماه
اى قلزم ژرف علم را فُلك * بگزيدهء حىِ مالك الملك
اى مظهر قدرت خدايى * اى ظل ظليل كبريايى
در تذكرهء قواعد دين * احكام تو منتهى قوانين
اى گوهر بحر آفرينش * اى جوهر عقل شخص بينش
اى اطلس چرخ ، عطف دامنت * عالم همه خوشهچين خرمنت
هم مهر منيرِ چرخِ دينى * هم لنگر كشتى زمينى
قائم به تو گشته دين احمد * بر پا ز تو ، ملّت محمّد
اى چهرهء ملّت از تو در تاب * اى باغ شريعت از تو سيراب
آنان كه مكين آسمانند * قدوسى آسمان مكانند
در ذات تو ماندهاند ، دروا * از حسرت ساكنان غبرا
از خلقت تو به جمله اوقات * دارد به سما ، سمك مباهات
از خلقت تو ، به گاه ايجاد * منت به جهان ، خداى ، بنهاد
حقا كه سفينهء نجاتى * اجدادصفت ، خجسته ذاتى
هم بحرى و هم سفينهء علم * هم فرزندِ مدينهء علم
آنى تو كه سيّد كبارى * از جدّ كبار ، يادگارى
بر خلق ، بهشت را دليلى * فرزند مطاع جبرئيلى
اى بر جسد جهانيان ، روح * اى باب كرامت از تو مفتوح
اى بر تن خستگان ، مسيحا * اى لفظ خوشت ، حيات بخشا