قصيده « 1 »
غالب به گاه بحث ، چو شير خدا به خصم * تيغ زبان تيز بيانت چو ذو الفقار
ماهيّت تو را عرضِ لازم است جود * دست تو را به ريزش زر ، نيست اختيار !
قصيده « 2 »
نزد ضمير عقدهگشاى تو ، آفتاب * روشن به پيش عقل ، كه از ذرّه كمتر است
از قدر رفعت تو چه گويم كه آسمان * كاخ جلال قدر تو را حلقهء در است
سايد بر آستان تو ، بس جبهه آسمان * پيشانىاش هماره ازآنرو مجدّر است
ازبسكه ريخت سيم و زر از دست جود تو * روى زمين چو چرخ برين ، پر ز اختر است « 3 »
هامش
( 1 ) - له فى المديحه
( 2 ) - ايضا له فى المديحه
( 3 ) - ( اين بيت را ندارد )