براى اثبات بدسيرتى اين قوم از تاريخ كمك مىگيرد و مىگويد :
در تاريخ مجوس ديدهام كه ضحّاك چون گرشاسب را سردار كرده به هند مىفرستاد وى را سفارش نمود كه به زودى آن ملك را مسخّر ساخته به مهاراج سپار و بازگرد . چه اگر لشكر چندى اقامت كند و در آن مرزوبوم به معاشرت آن مردم گذراند ، ديگر مرا به كار نيايد ، ناچار بايد به آن ملك رها كرد يا به قتل رسانيد و هردو را روا ندارم چه لشكر دست من است نتوان بريد . « 1 »
و در ادامه مىگويد :
خلق اين ديار با كسى بىغرض آشنا نيستند و از پاستاننامهها هويداست كه قبل از اسلام نيز اديان و فرماندهان اين ديار را همين طبيعت بوده ، هرگاه ملوك عجم خود يا يكى از سپهبدان ايشان متعرّض اين صوب مىشده ، هنديان نيروى ظفر و تلاش در وسع خويش نديده ، نهايت مسكنت و زبونى را كارفرما و به هر صورت مطيع و باجگذار بودهاند و چون بازگشت به ايران زمين روى مىداده به اندك فاصله و فرصتى آن رايان تيره رأى به ملاحظه ازدحام زاغصفتان بىاعتبار و فراهم ديدن مشتى درم و دينار به بلاى غرور مبتلا شده در خانهء خود و عرصهء خالى بنياد لاف و گزاف نهاده حال گذشته و عهد ميثاق را فراموش و تغيير سلوك مىنمودهاند .
مجملا حقيقت سلوك سلاطين صفويّه با پادشاهان و شاهزادگان سلسلهء بابريّه بر عالميان مستور نيست . و هرگاه سلاطين اين طبقه بر عادت خويش در غير وقت ضرورت تغافل و تأخير در رعايت حقوق و مراسم آشنايى نموده بيگانگى آغاز مىنهادهاند باز از آنجانب با فقدان جميع اغراض
هامش
( 1 ) . تاريخ حزين ، حزين لاهيجى ، ص 123 .