وى را تشويق به رفتن مسافرت فرنگ مىكند . كه البته او اين پيشنهاد را رد كرده همانروز روانه سفر به هندوستان مىشود .
با ذكر اين واقعه از زبان حزين مىتوانيم بگوييم كه او با زمينهء فكرى نامساعدى به اين كشور قدم مىگذارد . البته بعد از مدّتى با صراحت ابراز مىدارد كه
من اين مدّت اقامت را در اين مملكت از زندگانى محسوب نداشته ، همانا آغاز رسيدن به سواحل اين ملك ، انجام عمر و حيات بود و در اين مدت هشت سال از آنجا تا بلدهء دهلى كه معروف به شاه جهانآباد است ديدهام و آنچه از اوصاف و احوال و اوضاع اين مملكت و ساكنانش شنيده و يافته بودم همه معاين و آنچه نشنيده و به خاطر خطور نكرده بود مشاهد و معلوم شد . « 1 »
البته با توجه به روحيهء حزين و طرز تفكر وى و با استناد به گفتههايش ، به صراحت مىتوان گفت كه چگونگى رفتار زمامداران هند به هنگام محاصرهء اصفهان و تهاجم افغانها به ايران و بىاعتنايى آنان نسبت به سرنوشت مردم اين خاك و بوم ، علت اصلى تنفر اوست .
او مردى وطنپرست است كه مردم كشورش را به راستى دوست دارد . در شرححال زندگى او ديديم كه در همهجا با مردم همراه است . در حوادث خرّمآباد و لار با آنكه خطر مرگ او را تهديد مىكند در كنار آنان مىايستد و در رفع آلام و گرفتاريهاى آنان مىكوشد .
او نسبت به سرنوشت مردم خويش نمىتواند بىاعتنا باشد . درماندگى و بيچارگى مردم ايران و عدم كمك هنديان ( علىرغم اينكه ايرانيان هميشه يار و ياورشان بودهاند ) او را به خروش مىآورد و با شجاعت در مقابل آنان مىايستد . از حربهء زبانآورى خويش استفاده مىكند و بر هنديان تا سرحدّ هجو و دشنام مىتازد .
هامش
( 1 ) . تاريخ حزين ، حزين لاهيجى ، ص 111 .