تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرة المعاصرين ( فارسي ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
جهان فانى بدرود نموده « 1 » به عالم بقا پيوست . [ 50 ] اين چند بيت از او است :

اشعار

نشانى نيست جايى از تو اى جان جهان پيدا * جهان را جانى و جان را نمىباشد نشان پيدا تپد در سينه‌ام دل از خيال حلقهء زلفش * چو گنجشكى كه مارى گرددش [ در ] « 2 » آشيان پيدا
و له
به قدر پى كمان را زور باشد سخت حيرانم « 3 » * ز جوش رهروان بتوان كشيد از راه كج « 4 » ما را به مقصد گر رسد سالك همان در جستجو باشد * كى از منزل رسيدن جاده از ره مىكشد ما را
و له
وقت دولت غفلت از حالم فزود احباب را * بالش پر شد پر و بال هما اين خواب را بىرياضت مرگ را نتوان گوارا ساختن * رنج تن در ديده شيرين مىنمايد خواب را
و له
چون كنم با سرو نسبت قد دلجوى تو را * سرو بىحاصل كجا دارد بروروى تو را
و له
داغ بر دل گر ز قوّت مدّعا باشد تو را * به كه بر جان منت يك آشنا باشد تو را « 5 »
هامش
( 1 ) . جهان فانى را بدرود نموده . ( 2 ) . در آشيان پيدا . در نسخهء « ت » از آمده است . ( 3 ) . سخت مىترسم . ( 4 ) . از راه كج پا را . ( 5 ) . يك آشنا باشد مرا .