اى حيف از آن وجود كه در ملك فضل بود * كالورد فى الحديقه و كالدّر فى الصّدف
هرچيز را خلف به جهان چيز ديگر است * اما به نيكويى نبود مرد را خلف
ديدن دگر خيال محال است مرد را * در خواب اگر جمال نمايد زهى شرف
تنها به زير خاك چسانى ؟ عزيز من * اين است جمله را به جهان راه لا تخف
مربوط نيست طرز كلامم ز هجر تو * گَه در لباس نشر و گهى در قباى لف
اكنون به قصد خستهدلان لشكر فراق * از درد غصّه و غم و اندوه بسته صف
اى آرزوى جان و مراد دل همه * بس مشكل است در غم تو مشكل همه
در هجر بسكه بر دل ريشم سنان رسيد * كارش ز غصّه و غم و محنت به جان رسيد
قدر وصال را چو ندانست پيش از اين * چندين جفا به وى ز حوادث از آن رسيد
چون « خواجه هاشمى » ز بساط زمين برفت * فرياد ما به عالم قدّوسيان رسيد
تاريخ سال فوت وى از سامع سخن * بشنو ز من كه سوق كلامم به آن رسيد
بر « غ » چون سنين سنين سوار دهر * از هجرت پيمبر آخر زمان رسيد
ز آحاد عشر ثانيه از رتبهء سيوم * چارم درج دقايق او اين نشان رسيد
كز خطهء بسيط زمين مرغ روح او * پرواز كرد و تا شرفات جنان رسيد
اين دَم فراز « مَقْعَدِ صِدْقٍ » « 1 » آشيان اوست * نزد « مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ » « 2 » اكنون مكان اوست
بنگر كه كرد طاير روحش به يك نفس * پرواز سوى جنّت فردوس زين قفس
چون شاهباز سدرهنشين بود روح او * لايق نديد كرده نشيمن به خار و خَس
دايم به گرد تن متن اى دل چو عنكبوت * تار تعلّقات در اين خانه از هوس
جولان نما چو طاير روحش فضاى قدس * وابستگى مجوى بدين تار چون مگس
پيش از اجل بميرد و اين دار بىمدار * كين شيوه رسم مردم دانا شده است و بس
هامش
( 1 و 2 ) . سورهء قمر ( 54 ) ، 55( فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ ) .