چندان گريستم ز فراقش كه بهر من * مرغ هوا و ماهى دريا گريستند
كوكب چو قطرههاى سرشك است بر فلك * در ماتمش ملائكه گويا گريستند
تا آفتاب عارض او در نقاب شد * از گريه چشم جملهء عالم خراب شد
اى افتخار طائفهء دين كجا شدى * وى ناصح ملوك و سلاطين كجا شدى
بودى تو رهنماى خلايق در اين جهان * ما را چنين گذاشته غمگين كجا شدى
شد تيره بىرخت چو شب تار ديدهام * اى نوربخش چشم جهانبين كجا شدى
آيين شرع از تو قوى بود روز و شب * اى بحر مكرمت به صد آيين كجا شدى
دل از روايح نفست جان همى گرفت * اين دم بگو به آن دم مشكين كجا شدى
خلقى ز يمن مقدم تو شادمان بدند * عالم وداع كرده در اين حين كجا شدى
عالم تو را به ديدهء خود جا همى كنند * اى خاك تيره ساخته بالين كجا شدى
در خون ديده غرق شدم از فراق تو * خواهد هلاك ساخت مرا اشتياق تو
كو آنكه از جمال تو دل را سرور بود * وز ديدن تو هرنفسى ، صد حضور بود
كو آنكه از شعاشع خورشيد عارضت * محنتسراى ديدهء ما پر ز نور بود
كو آن زمان كه لطف عميم جسيم تو * بخشندهء فيوض به نزديك و دور بود
كو آن حضور خاطر و كو آن صفاى وقت * عارى ز عيب و نقص و برى از قصور بود
اى ياد آن زمان كه به صد عيش و صد نشاط * شام و صباح ما ز حضور تو سور بود
ديوانه گشته بىرخ زيباى تو هردلى * كز وى مدام غصّه و محنت نفور بود
خوش ساعتى كه بهر نماز و نياز حق * از خانهات به مسجد عالى عبور بود
اطوار جانفزاى تو چون ياد مىكنم * از خانه مىبرآيم و فرياد مىكنم
اى خاك شاد باش و مخور بعد از اين اسف * كاوردهاى ز دهر عجايب دُرى به كف
تذكرة الشعراء ( فارسي ) — صفحة 87
مساهمون: سلطان محمد مطربي سمرقندي
ص٨٧