قصيدهء مسمّط
اين خاكدان كه بر گذر سيل خانهاى است * بهر عقاب تند اجل آشيانهاى است
از بهر صيد كردن مرغ شريف روح * پروين به روى بام فلك مشت دانهاى است
در بزم دهر ، ساغر عشرت دلا مجوى * زهر هلاهل از قدح او نشانهاى است
در گوش هوش اهل يقين ، صوت ارجعى * آيد ز هركجا كه صداى ترانهاى است
اجسام ممكنات ، محل حوادثاند * اين مرگ و مردن و غم و محنت بهانهاى است
هشياركار باش كه بس وقت نازك است * اى دل عجب زمان و عجايب زمانهاى است
از جملهء امور عجايب ، عجيبتر * در زير خاك رفتن قطب يگانهاى است
درياى علم و حلم و شرف « خواجه هاشمى » * آنكس كه بود مظهر افضال دائمى
آن خواجهاى كه سرور ارباب فضل بود * ابواب مشكلات خلايق همى گشود
آن خواجهاى كه صيقل لفظش گَهِ سخن * زنگ و غبار ز آينهء دل همىزدود
مهر سپهر فضل و هنر بود ذات او * در فضل و در هنر يد بيضا همى نمود
از حسن خلق و خوبى نطق و صفاى وقت * گوى فضايل از همهء خلق او ربوده بود
در مجلس شريف لطيف منيف او * سامع همه كلام خداوند مىشنود
مَه چهره كند و صبح گريبان دريد و چرخ * كرد از براى ماتم او جامه را كبود
امروز ماتمش ز قيامت علامت است * يا در جهان عيان شده روز قيامت است
دردا كه رفت و خلق به غوغا گريستند * تنها جدا از او همه تنها گريستند
اى ديده اشكريز كه امروز بهر او * پير و جوان نشسته به هرجا گريستند
از گريهء خلايق و آه فغانشان * بر چرخ ، مهر و ماه و ثريّا گريستند
در هند طوطيان شكرلب در اين عزا * بر ياد آن تكلّم زيبا گريستند
بر شاخ سرو فاخته و قمرى و تذرو * از ديده خون چكاند سحرها گريستند