صد شكر كه سررشتهء ايام حيات * پيوند به شصت و پنج گرديد امسال
* * *
چون عمر ز حدّ شصت و پنجم بگذشت * هرچند كه بود ضعف و رنجم بگذشت
در شصت و ششم كنون و بر من ز كرم * آن يار لطيف نكتهسنجم بگذشت « 1 »
* * *
اى « مطربى » انديشهء دنيا تا كى * اين فكر دقايق و معمّا تا كى
در خانهء شصت و هفت ماندى يارا * مشغولى كار زشت و زيبا تا كى
* * *
اى « مطربى » امسال كه در سير و سفر * افتاد مرا به جانب بلخ گذر
در كشور شصت و هشت ديدم خود را * روزانه به منزلى و شب جاى دگر
* * *
ما سوى وطن ز بلخ چون باد شديم * از ديدن دوستان خود شاديم
در شصت و نهم رسيد چون عمر عزيز * غافل تا چند رو به هفتاد شديم
* * *
در آخر عمر چون خدا دولت داد * را هم به سوى خطهء لاهور گشاد
ديدار همايون جهانگير نمود * آن روز كه بود سال عمرم هفتاد « 2 »
* * *
صد شكر كه از لطف خداى ذو المن * رفتم سوى لاهور چو بادى به چمن
در مدت سير بود عمرم هفتاد * هفتاد و يكم بود رسيدم به وطن « 3 »
هامش
( 1 ) . مأخذ پيشين ، ص 66 - 68 .
( 2 ) . تذكرة الشعراى جهانگير ، ص 78 ، 93 ؛ خاطرات مطربى ، ص 66 . اين رباعى را وقتى جهانگير شاه از مطربى ، سن و سالش را پرسيده ، مطربى فورا سروده است .
( 3 ) . خاطرات ، ص 68 ؛ تذكرة الشعراى جهانگير ، ص 87 ، 94 .