هان حسود ار باورت نايد ببين با چشم بغض * از تف بىاعتبارى خشكى لبهاى من
در دل خورسنديم تا خيمه زد سلطان غم * برگ سبزى كى شود پيدا در اين صحراى من
طور فضل آمد دل نادر بيانم واعجب * بهر عرض راز نايد سوى او موساى من
شد دلم عامل به غم زآنگونه نتواند شدن * بيستون از بىمدارى حامل غمهاى من
جان به ساحل كى برد دريانورد وهم عقل * موجخيزى دارد از زهرآب غم درياى من
بسكه گشتم بىسرور از پستى بازار فضل * شد عقيم از نكتهسنجى طبع معنازاى من
تلخكامى آنچنان از زهر ناكامى طبع * تلخكامى بوده گويا خلقتآباى من
هريك از عين عبارات خيال دلكشم * چشم تحسين دارد از خاقان ملكآراى من
پير محمد خسرو اقليم دانش آنكه گشت * مشترىّ گوهر نظم خردافزاى من
بر طلسم فكرت من خشت معنا گوئيا * مانده بود از بهر مدحش در ازل بنّاى من
تا به كى ريزد مغيلان ملامت دشت غم * زير پاى فكرت دشت هنرپيماى من
زير بار محمل غم چند باشد خوار و زار * ناقهء انديشه از بىلطفى ليلاى من
تذكرة الشعراء ( فارسي ) — صفحة 530
مساهمون: سلطان محمد مطربي سمرقندي
ص٥٣٠