تر نسازم از مى دونان لب همت به سهو * بخشد ار از خمّ چرخ نيلگون صهباى من
غرق گردد كشتى درياى دولابىاساس * از نم يك قطره اشك چشم طوفانزاى من
قلّهء قاف قناعت آشيان جود شد * بهر سيمرغ سعادت صيد استغناى من
طبعم آن عنقاى همّت بال طيران شيوه است * چرخ مىلرزد ز باد شهپر عنقاى من
سرفرازم آنچنان در كشور دانشورى * چرخ اطلس ديده مىسايد به زير پاى من
مىنمايد چون حبابى ، نُه سپهر نيلگون * در محيط جود پيش ديدهء بيناى من
شرزه شير بيشهء فضلم كه از وارستگى * شير چرخ دون ندارد طاقت ايماى من
خلعت عزّت نخواهم تا ز بىقدرى فضل * داغ حسرت خرقهسان گرديده سرتاپاى من
ريزهچين خوان هردونان نگردم موروش * تا سليمان حشمتى شد در نهاد راى من
شادكامى چون طلب دارم ز حسن اعتبار * قيرگون شد كاخ ذوق از فكر دورآساى من
سادهلوحى بين كه مىخواهد خرد اكسير ذوق * با وجود اينهمه بىقدرى كالاى من
با وجود اينهمه فضل و هنر بخت زبون * زهر حسرت مىكند پر هرنفس ميناى من
تذكرة الشعراء ( فارسي ) — صفحة 529
مساهمون: سلطان محمد مطربي سمرقندي
ص٥٢٩