گه عوامى « 1 » را شبيه از خلق پيغمبر دهد * گه بخيلى را نظير حاتم طايى كند
از براى جامهء خرسيرتان از درّ نظم * رشته اندر سوزن اعجاز عيسايى كند
با ارسطوفطرتى از شومى دنياى دون * ابلهى را ذو فنون ملك دانايى كند
دهر اگر زينگونه دارد تلخكامم دور نيست * طوطى طبعم اگر ترك شكرخايى كند
تا به كى فاضل بود خاموش در صفّ نعال * ابله اندر صفّ مجلس مجلسآرايى كند
پس همان بهتر كه از راه توكل فطرتم * رو به درگاه شه اقليم دانايى كند
وارث ملك امامت پيشواى ملك دين * آنكه در اقليم لطفش پشّه عنقايى كند
آن على نام محمد راى ، كز روى شرف * آسمان بر پايهء قدرش جبينسايى كند
اى تو بعد آن شهنشاهى كه در روز جدال * تيغ خونريزش چو قصد خصمفرسايى كند
صرصرى گر بگذرد بر قتلگاه دشمنش * جان به جاى خاك در چشم تماشايى كند
گر نسيمى از حريمش بگذرد در ملك چين * مشك پيش از خون شدن آهنگ بويايى كند
عكس تيغش گر فتد در جويبار ملك حسن * آبش اندر حلق چون شمشير برّايى كند
كحل رايت چون صلاى نوربخشى دردهد * از سُبُل چشم جهانبين كسب بينايى كند
گر ظفر مرغى است از عزم تو يابد بال و پر * ور هنر بازى است از دست تو گيرايى كند
دشتپيماى قدر را هركجا گويى رود * كارفرماى قضا را هرچه فرمايى كند
بسكه در عهد عطايت خوار شد خواهش سزد * گر زبان لكنت آيين ترك گويايى كند
گر خواص گرمى از اشيا ستاند حفظ تو * ماهى اندر تابهء تن ذوقآسايى كند
باز وقت آمد كه از طبع فسون پرواز من * مطلع ديگر ز تو آهنگفرسايى كند
عشوه چون چشم تو را فرمان رعنايى كند * عقل هم جان مرا تعليم رسوايى كند
تا به كى در آرزوى وعدهء وصلت اجل * هرزمان در كشتنم غم را تقاضايى كند
بسكه غير از جستجويم ساغر رشكت دهد * بسكه چشمت عشوه در كار تماشايى كند
گر تو را جويم طلب بر خنگ حسرت زين نهد * ور تو را بينم گناهم غيرتافزايى كند
اى تو را خوبى كه با يادت چو گردم آشنا * خاطر فرمانبرم آغاز خودرايى كند
وى تو را رويى كه چون در جلوهء وامق شوى * از نگاهت عقل جذب شوق عذرايى كند
بر « نظيرى » رحم كن كز ساغر عرض نياز * خادمان شاه دين را بادهپيمايى كند
هامش
( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( عوانى ) .