تا شد اقليم معانى در نگين راى من * جز شه وارستگى نبود دگر ملجاى من
طاير قدسىنژاد دانشم باشد ز فكر * سِدرهء اوج معانىپرورى مأواى من
سينهء گردون مشبّك شد ز اختر از چه رو * گر نسوده ميل مغفر فكر گردونساى من
تيغ مهر از قوّت انديشه نتواند سترد * در بنان نكتهسنجى خامهء املاى من
گردد از بىفطرتى منشى دانش منفعل * گاه تحرير نخستين نكته از انشاى من
پايهء قدر خيالم مرتفع شد آنچنان * تا زلال فضل نوشيده دل داناى من
پا نهد بر فرق كيوان ، عقل تا چشم افكند * گاه انديشه به فرش پايهء ادناى من
داد تعليم هنر با بو على كيوان « 1 » فضل * طفل عقل نكتهپرداز سخنآراى من
طفل ابجدخوان نادان دبستان خيال * شد فلاطون پيش پير فكرت غرّاى من
كيست همتايم در اقليم معانىگسترى * عقل كل هم نبود از بىفطرتى همتاى من
بر فراز عرش همّت شد سرير فكرتم * تودهء غبرا ز بىقدرى نباشد جاى من
هامش
( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( گيران )