حجاب بود ، شبى به همراه نتيجة « 1 » الاولياء العظام ، خواجه محمد اسلام بن خواجه ميرك نقشبندى بخارى ، به كاشانهء اين ديوانه تشريف آورد و فرق اين فقير را به فرقدان رسانيد .
نظم :
شبى ديباچهء صبح سعادت * ز دولتهاى روزافزون زيادت
سواد طرّهاش خجلت ده حور « 2 » * بياض غرّهاش نور على نور
به مسمار ثوابت چرخ سيّار * بو بسته بر جهان درهاى ادبار
گرفته گرگوميش آرام در وى * گوزن و شير با هم رام در وى
القصّه در آن شب سخن به ذكر شعرا انجاميد ، در آن اثنا گفت كه اين غزل را من گفتهام :
غزل :
اى كه خارستان صحراى غمت بستان ماست * نالهء بلبل در آن گلزار عشق افغان ماست
ما كه چون مجنون به صحراى غمت سرگشتهايم * كوههاى درد و غم اى سنگدل بر جان ماست
آتش دوزخ چه سازد بر دل پرسوز ما * صد چو دوزخ ، شعلهاى از آتش سوزان ماست
همچو « و صلى » دل فداى كفر زلفش كردهايم * كفر زلفت اى بت پيمانشكن ايمان ماست
و حالا كه شهور سنهء ثلاث و عشر و الف است ، در سمرقند تشريف دارد . اى دريغا كه به مضمون بيت :
هركه را بينند خوبان حلقه در گوشش كنند * عاشق و ديوانه سازند و فراموشش كنند
اين فقير را از صفحهء خاطر محو و منسى فرموده . « 3 »
هامش
( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( نتيجته ) .
( 2 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( چور ) .
( 3 ) . در نسخهء اصل چند سطر خوانده نشد كه ظاهرا تذكرهء يك شاعر است .