بعد از آن اين فقير ، مرخّص به جواب اين غزل گرديد ، هنوز از مجلس برنخاسته بود كه اينچنين ، به عرض رسانيد :
غزل :
غم من كسى شناسد كه دل فگار دارد * جگر هزار لخت و غم بىشمار دارد
به تنم چو مرغ بسمل ز نشاط مىطپد دل * كه سوار سركش من هوس شكار دارد
به هواى آن گلرو ، نه همين منم سخنگو * كه چو عندليب هرسو ، مَهِ من هزار دارد
به خيال آن خد و خط ، دل زنگ بستهء من * نه هواى گشت و گلشن ، نه سر بهار دارد
مى هجر « مطربى » زان ، به جهان مدام نوشد * كه شراب وصل خوبان ، ز قفا خمار دارد
روزى اين غزل اقضى القضاة و اعدل الولاة ، قاضى محمد صادق را كه مطلع :
تو شمع بزم اغيارى و من پروانهوار امشب * ز غيرت از سرت گرديده خواهم سوخت زار امشب
و اين رباعى ملا طاهر مقراض را كه رباعى :
آزادهتنى و بنده صد خسرو و جم * گلبرگ ترى و زيب شبنم شبنم
از شهد لبى و شور دريادريا * وز مو كمرى و جلوه عالمعالم
به اين فقير ارسال نموده ، مستدعى تتبع گرديد . غزل مذكور را ، گستاخى نموده ، اين چنين پيروى كردم كه :
غزل :
تو را از تاب مىافروخت ، همچون گل ، عذار امشب * مرا چون شمع آتش زد به جان بىقرار امشب
ميان جمع مهرويان ، چو بزمآرا شدى جانا * برون شد از كف خوبان عنان اختيار امشب
غنيمت دان بهار عمر و ايّام جوانى را * بيا اى ساقى باقى ، مَى صافى بيار امشب
مكن تعجيل از بهر هلاكم ، اى اجل چندين * مرا خواهد غم او كشت ، آخر زارزار امشب