پادشاه دوجهان خواجه محمد باقى * سبب امن و امان خواجه محمد باقى
مهر و مه مقتبس از پرتو انوار ويست 1 * نه فلك دايرهء نقطهء پرگار ويست
از فلك مىگذرد كوكبهء شاهى او * رفته جايى كه ملك مانده 2 ز همراهى او
جاى آنست كه از مرتبهء جاهى او 3 * شير گردون كند اقرار بروباهى او 4
از جمال رخ او شد همه دهلى پرنور * شعلهء ز آتش وى بود تجلى بر طور 5
واى آن 6 دل كه در و فكر 7 و خيالش نبود * آرزومند و گرفتار جمالش نبود 8
روز و شب در غم و اندوه و 9 ملالش نبود * دمبهدم طالب و خواهان وصالش نبود
خسته بادا جگرى كان هدف تيرش نيست * بستهء سلسلهء حلقهء زنجيرش نيست [ 312 ]
من كه بىحاصلم و رندم و رسوا و دغل * نيست نقدى به كف دست من از علم و عمل 10
بندهء 11 حلقه 12 به گوش ويم از روز ازل * غير او هركه بود كردم ازو قطع امل
يا رب 13 از بادهء مستانهء وى مستم كن * در بغل جام و صراحى 14 به كف دستم كن
بكن از جرعهء خمخانهء وى مست مرا 15 * عقل 16 و هوش و خرد 17 من ببر از دست مرا
كلمات الصادقين ( فارسي ) — صفحة مقدمه 194
مساهمون: محمدصادق دهلوي
صمقدمه ١٩٤