به اسم قاسم
گرديد دلم به قيد هجرت محبوس * شد ديده ز ديدن جمالت مأيوس
تا روى خود اى ماه برافروختهاى * رخسار تو شمع است و دل من فانوس
به اسم قطب
دوش در بازار مينا غلغل صهبا فتاد * آنچه حاجى مست از آن شد بىسر و بىپا فتاد
در تعريف بينى گفته
نه آن بينىست بر رويش كشيده * كه بر گلبرگ تر شبنم دويده
قضا بگرفته كلك منحرف را * كشيده در ميان صاد « 1 » الف را
قضا بنهاده از صبح سعادت * به لوح مهر انگشت شهادت
از مثنويات وى در صفت مشترى اين نقطه ثبت نوشتيم :
بر اندامش اگر گردى نشستى * ز ضعفش استخوان درهم شكستى
[ 10 . ] مولانا عبدل ساكنى
از جملهء كاغذگران كاشان است ، به ورّاقى و عمل كاغذسازى اوقات مىگذراند . مردى لاابالى و رندوش بوده و جنون بر طبعش غالب ، چنانچه گويند هر روز يك بار بىسببى گرد حصار شهر كاشان كه يك فرسخ بيش است ، برمىآمد و بارهء شهر را مخاطب ساخته و مردم شهر را دشنام مىداد و دشنامهاى غير مكرّر اختراع نموده ، و چون كسى او را نصيحت مىنموده به فضيحت مىرسانيده .
امّا در شعر ، طبعش خالى از انگيزى نيست و ابيات نيكو از طبعش سر زده . در شهور سنهء خمس و ستّين و تسعمائه فوت شد و اين ابيات از او به راقم رسيده و بعضى از آن در غايت شهرت است :
هامش
( 1 ) . اصل : + و .