* * *
گفتمش مه چيست ، گفتا روى نيكوى من است * گفتمش خورشيد ، گفتا پرتو روى من است
گفتمش حسن چمن از نرگس و سنبل خوش است * گفت اين چشم خوش و آن حلقهء موى من است
گفتمش بر برگ گل دى چشم بلبل ديدهام * گفت اين لعل لب و آن ، خال هندوى من است
گفتمش تعريف جنّت چيست واعظ را غرض ؟ * گفت مقصودش ازين معنى ، سر كوى من است
گفتمش با من بگو طوبى كه مىگويند ، چيست ؟ * گفت پيش راستبينان ، قدّ دلجوى من است
گفتمش از عشق تو در آب و گه « 1 » در آتشم * گفت از نرمى لطف و گرمى خوى من است
گفتمش دانى نگاهى كيست ، او را حال چيست ؟ * گفت مسكينى ، فقيرى كاو دعاگوى من است
* * *
قبلهء عارض تو كعبهء جان است مرا * حجر الأسود آن كعبهء جان خال سياه
بر بياض دو رخت نيست سواد خط سبز * خامهء صنع نوشتهست براتى بر ماه
چند گويى به نگاهى كه تو را خواهم كُشت * خواهى ار بسملش اى دوست بيا ، بسم اللّه
* * *
دلبر من گرنه برقع بر رخ خوب افكند * روى شهر آشوب او در شهر آشوب افكند
چون دهد قاصد به دست يار مكتوب مرا * از غضب در پيش او ناخوانده مكتوب افكند
* * *
تا ديدهء من نقش رخت در نظر آورد * از خون جگر در به رخ غير برآورد
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : گه در آب .