نيست آن شبنم كه در صبح از رخ گل ريخته * از جفاى خار آب از چشم بلبل ريخته
خط مشكين است بر روى تو يا عطار صنع * عنبر تر سوده و بر صفحهء گل ريخته
* * *
گل پيش عارض تو به خوبى قباله شست * نرگس به دور چشم تو دست از پياله شست
اى دوست هر رساله كه بنوشتم از غمت * سيلاب ديده آمد و نقش از رساله شست
از خوان وصل خواست نگاهى نوالهاى * دستش نداد و دست طمع ز آن نواله شست
* * *
جذبهء عشقت ز تن جان خرابم مىبرد * من همى ميرم تو پندارى كه خوابم مىبرد
با وجود آنكه بر جانم دو صد كوه غم است * آنچنان مىگريم از شوقت كه آبم مىبرد
* * *
نيست در آينه نقش بت سيمين تن من * غرق آهن شده شوخى ز پى كشتن من
* * *
آيينه را مقارن رخسار يار بين * با مه قرين ، ستارهء دنبالهدار بين
* * *
بر رخ چون گل از عرق ، دوش زدى گلاب را * غرق ستاره ساختى چشمهء آفتاب را
* * *
سايه بر ديوار ، وقت رقص نبود يار را * در سماع آورده شوقش صورت ديوار را
* * *