شب كه چراغ رهم شعلهء آه من است * همره من سايه نيست ، بخت سياه من است
* * *
به خاك از داغ او بردم دل پرخون ولى ترسم * كه در صحراى محشر ، لالهسان خونينكفن باشم
* * *
بس كه بر سنگ سر تيشهء فرهاد آمد * سنگ از تيشهء فرهاد به فرياد آمد
* * *
عارضت شاهد و لب ساقى و مى گفتارش * مطربت چشم سياه و مژه موسيقارش
* * *
خار مژگانم كه گل از اشك گوناگون دهد * هر گلى كارد به باران خار بوى خون دهد
* * *
شبى كه بىتو دو چشمم به مه نظاره كنند * ز اشك روى زمين را پر از ستاره كنند
* * *
بهار آمد كه بوى گل كند ديوانه بلبل را * قباى سبز پوشد گلبن و بر سر زند گل را
* * *
گفتمش مه چيست ، گفتا روى نيكوى من است * گفتمش خورشيد ، گفتا پرتو روى من است
* * *
بس كه صورت بسته در چشم خيال آن جمال * كشته از شمع خيالش ديده فانوس خيال
تا ز خال خود نمودى نقطه و از خط الف * شد يكى در ده جمال دلكشت زان خط و خال
از معمّياتش چند معمّا در خاطر بود ثبت شد به اسم كريم
كرد تا جا در دو چشم من خيال آن جمال * روى يارم شمع گشت و ديده فانوس خيال « 1 »
هامش
( 1 ) . اصل : منست .