انتخاب غزليّاته
بهار ساخت ز گل در چمن هزار پياله * بيار ساقى جان « 1 » باده و بدار پياله
اگر صراحى زرّين و جام نيست به دستت * كدو قرابه كن و از سرش برآر پياله
* * *
دل پر از پيكان خونآلود جانان مىكنم * دانههاى لعل در ويرانه پنهان مىكنم
دمبهدم چون نى ز دل برمىكشم آه حزين * چرخ را بر حال خود چون ابر گريان مىكنم
اى طبيب از من چه مىخواهى برو آسوده باش * من به درد او خوشم كى ترك فرمان مىكنم
عشق او مىورزم و فكرى ندارم از بلا * من كه با نوحم كجا پرواى طوفان مىكنم
مىكنم صرف سگانش ساكنى اين نيم جان * آنچه دارم نقد حالا صرف جانان مىكنم
* * *
گرنه با من چشم مستش دوش عزم جنگ داشت * مردم چشمش چه هر سو تيغها در چنگ داشت
سرخ شد چشمم ز عكس روى او همچون عقيق * دل ز غم خون شد كه چشمم از لب او رنگ داشت
برد پيكان خدنگش دل ز ما و درگذشت * همچو شاهينى كه صيد خويشتن در چنگ داشت
در دل خارا ز آه كوهكن تأثير كرد * تا نپندارى كه آتش در دل خود سنگ داشت
هامش
( 1 ) . اصل : جام .