ستمگرا ، فلكا تا به كى ز پرتو تو * اسير سفله بود هركه صاحب هنر است
حذر ز كعبهء دلها نمىكند ظالم * مگر ز قصهء اصحاب فيل ، بىخبر است
مكن به فيلِ ستم ، قصد كعبهء دل ما * كه قهر صاحب اين خانه از تو تيزتر است
حذر كن از ضعفا با وجود استيلا * كه پيل با همه صولت ، ز پشّه برحذر است
مباش امن ز خصم ضعيف و غُرّه مشو * كه شير عاجز مور است اگرچه بىخبر است
مسوز جان اسيران غم در آتش ظلم * كه آتش دل مظلوم جانگدازتر است
كمان ظلم به زه كردهاى نمىدانى * كه تير آه ستمديده « 1 » ها چه كارگر است
مباش غرّه كه هستم بر اوج رفعت جاه * كه شاه را يد عليا و تيغ را دو سر است
كدام شاه ، شه انس و جان امام زمان * كه هر گداى درش پادشاه بحر و بر است
امام غايب و حاضر محمّد بن حسن * كه بهترينِ بشر را خلفترين پسر است
مبارزىست ز خيل سپاه منصورش * سوار فتح كه سالار لشكر ظفر است
ز منشيان فلك اقتدارِ اردوى اوست * قضا كه باعث تحرير دفتر قدر است
هامش
( 1 ) . اصل : تير و استمديده .