پس آنگه به زير لحافى رود * همه آن كند كش نيايد به كار
* * *
نفخىست در درونم ، از آلوى بخارا * دردا كه راز پنهان ، خواهد شد آشكارا
و له فى القصيده
چنان امن شد در زمانش زمانه * ز آمد شد دزد و بيم ستمگر
كه نرگس رود چون ز جايى به جايى * نهد بىتأمّل زر سرخ بر سر
به دورش نكرد از سكندر كسى ياد * مگر اسب لاغر به وقت سكندر
قضا را گذر بر شبستانش افتاد * نگه كرد چون خادمان از پس در
در انديشه ديد آن مدار زمان را * به آن طرح و وصفش بلرزيد پيكر
سر انگشت خاييد و رو در قفا كرد * همى رفت و مىگفت با خود مكرّر
وجود و عدم بر كه مىكرد جارى * حيات و مماتى كه مىشد مقرّر
[ 7 . ] مولانا ادهم
اصل وى از دار المؤمنين كاشان است امّا اكثر اوقات در بغداد و تبريز مىبود و سالها سياحت كرده و بسيارى از شعرا و فضلا را دريافته و بغايت در مذهب شيعه تعصّب داشته و ظاهرا هيچ كس پيش از وى غزل تبرّا نگفته و اين چند بيت از اوست كه به اسم مولانا حيرتى شهرت كرده .
شعر
سنّيان لعن « 1 » بر امام شما * بر نماز على الدّوام شما
ناتماميد در مسلمانى * صد تومن « 2 » لعن بر تمام شما
در اوايل زمان خاقان جنّت مكان از كاشان بيرون رفت و در اسفار ، تكميل فن شعر نموده ، در دار السلطنهء تبريز ساكن گشت و مردم و سكنهء آن ديار نسبت به آن شاعر كامل ، التفات بسيار داشتند و همواره در مجامع عيش و طرب او را طلبيده همّت بر استرضاى خاطرش
هامش
( 1 ) . اصل : لعل .
( 2 ) . تومن - ده هزار .