مىشد آن شاه بتان و همه دلها از پى * پادشاه عجبى بود و سپاه عجبى « 1 »
دوش بر خلق از آن سوز دلم روشن شد * كه برآمد ز دل سوخته آه عجبى
توبه از عارض زيباى نكويان ادهم * هست در مذهب عشّاق گناه عجبى
* * *
تا بودهايم بىغم يارى نبودهايم * بىدرد داغ لالهعِذارى نبودهايم
هرگز به سان بلهوسان در طريق عشق * اميدوار بوس و كنارى نبودهايم
ادهم هزار جور ز ياران كشيدهايم * يك لحظه بار خاطرى يارى نبودهايم
* * *
گل به رنگ روى نيكوى تو نتوان يافتن * گر شود پيدا ازو بوى تو نتوان يافتن
طاق ابرويت به خوبى طاق و بهر « 2 » سجدهگاه * بهتر از محراب ابروى تو نتوان يافتن
اى تو جان بيدلان از بس كه بر خاك درت * جان و دل جمعند ، ره سوى تو نتوان يافتن
* * *
دلا ز خلق جهان گر كنى جدايى بِه * به مردم ار نكنى هرگز آشنايى بِه
مطيع و پيرو رندان بىريا بودن * خداگو است كه از طاعت ريايى بِه
* * *
دستم گرفت دوش به دست آن نگار مست * خوش دولتى كه دوش مرا داده بود دست
* * *
شرمندهام ز پير مغان كز ره كرم * هرگز به روى من در ميخانه را نبست
هامش
( 1 ) . در اصل قافيهء مصراعهاى دوم با ياى كسرهء اضافه بود ( سپاهى ، گناهى و . . . ) چون عارى از فصاحت بود ، ياى آنها مانند مصراع اوّل غزل حذف شد . خاصه اينكه مطلع آن در تذكرهء سامى بدون ياء ضبط شده است .
( 2 ) . اصل : مهر .