گفت در كويم كسى را چون تو درد عشق نيست * گفتمش اين بحث در فرهاد و مجنون مىرود
ديده و دل راست باهم از پى تير تو جنگ * در ميان هر دو خون مىآيد و خون مىرود
طوطى از وصف شكر چون پستهاى لب بسته دار * گلشنى را چون سخن زان لعل ميگون مىرود
* * *
چشمان او به بردن دلها مقيّدند * مردم نگر كه در پى نفع و ضرّ خودند
اى دل منال گر كُشدت يار كز ازل * عشاق خون گرفته بدين كار آمدند
* * *
يك ره گذار كن به سوى عاشقان زار * كافتاده همچو سايه به راه تو بيخودند
خوبند دلبران جهان گلشنى ولى * چون نيك بنگرى همه با بيدلان بدند
* * *
عشق تو دارويىست كه بيهوشى آورد * وز هرچه غير توست فراموشى آورد
زلفت دهد به بند من بىگناه پند * چون سر به گوش تو پى سرگوشى آورد
نبود عجب اگر نكنى ياد گلشنى * آرى غرور حسن ، فراموشى آورد
* * *
آنكه بر گريهء من خندهء بسيار كند * گر بداند « 1 » غم من ، گريه بر او كار كند
خوبرويان همه خون در دل بيمار كنند * كو طبيبى كه دواى دل بيمار كند
آمده سوسن آزاده كه با چند زبان * در گلستان ، به غلامىّ تو اصرار كند
* * *
بار غمش كه كوه گران تن نمىكشد * شادم كه هيچ كس بجز از من نمىكشد
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : نداند .