حسن تو بىنظرى نيست كه با ديدهء پاك * ناظر روى تو صاحبنظرى نيست كه نيست
گلشنى مىكِشد ار بر سر آن كوى ، دلت * برحذر باش كه آنجا خطرى نيست كه نيست
* * *
اگرنه پرتو حسنش به گلشن افتادهست * چه آتش است كه گل را به خرمن افتادهست
گذشت داغ غمش ز استخوان به مغز رسيد * دلا بساز كه نانت به روغن افتادهست
چو آفتاب كه در خانه افتد از روزن * ز ديده مهر رخش در دل من افتادهست
ز دشمنان به سوى دوستان پناه برند * كنون چه چاره كه آن دوست ، دشمن افتادهست
چو رفت گلشنى از كوى او سوى گلشن * شده ز گلشن و در كنج گلخن افتادهست
* * *
از ماه رخت شمع شب افروختن آموخت * وز آتش جانسوز دلم ، سوختن آموخت
جمع از چه سبب شد دل صد پارهء غنچه * خارش مگر از تير تو ، دل دوختن آموخت
دور از تو ز شادى جهانم خبرى نيست * زان رو كه دلم بىتو غم اندوختن آموخت
يك ذرّه وفا زان مه بدمهر نديدم * گويا همه درس ستم آموختن آموخت
بلبل ز دل گلشنى آموخت فغان را * گل ز آتش رخسار تو افروختن آموخت
* * *
خون ز چشمم در رهش با اشك گلگون مىرود * زان بود پاى سگش گلگون ، كه در خون مىرود