به ناز چشم تو ميريم اين چه استغناست * كه صد نياز ز ما ديد نيم ناز نكرد
هزار سجده به محراب ابروى تو برد * كسى كه در همه عمر يك نماز نكرد
* * *
بيا و آن مژه در چشم بازماندهء من كوب * كه كشتْ حسرت آنم كه يك نفس به هم آيد
* * *
كمان آرزوى من به اين قوى پشتى * بر تو طاقت زور حيا نمىآرد
پيام من اگر از بيم خوى او قاصد * نمىبرد ، خبر او چرا نمىآرد
* * *
شوريده سر ما سر ميدان تو دارد * وين دل هوس لذّت پيكان تو دارد
حاجت به مددكارى تيغ نگهش نيست * اين خنجر برّنده كه مژگان تو دارد
آن كس كه به طوف حرم كعبه نرفتى * لبّيكزنان رو به بيابان تو دارد
تا دامن معشوق گرفتهست ، نبودهست * اين دست به اين زور كه دامان تو دارد
* * *
دلم نه منع تو كرد از جفا كه تاب ندارد * حريص مىكندت بر ستم عذاب ندارد
ز من مپرس كه اين آه سوزناك تو از چيست * خجل مساز مرا كين سخن جواب ندارد
چنان به داغ تو افروختم چراغ محبّت * كه تاب ديدن آن چشم آفتاب ندارد
دل بلاكش ما را به زهر چشم مترسان * شرابخواره غم از تلخى شراب ندارد
به زهر چشم تو نازم كه نيم بسمل نازش * ز پا فتاده و ياراى اضطراب ندارد