كرده هجوم خيل غم ، بادهء خوشگوار كو * جان به لب آمد از الم ، شربت وصل يار كو
صبر ، قرار مىدهم با دل غم رسيده ليك * بىرخ دلفريب او ، صبر كجا ، قرار كو
پيش نگار ، قاضيا دى سخنت گذشته است * قدر سخن بود ولى ، قدر سخنگزار كو
و له فى الرباعيّه
در سر هوس طرّهء يارى داريم * در دل غم غمزهء نگارى داريم
مستيم ز جام عشق از روز ازل * تا ظن نبرى كه اختيارى داريم
[ 42 . ] مولانا جلال الدين مسعود ( جلال تخلّص )
خويش نزديك سيد شمس الدين محمد باقر است كه در خوشطبعى و مقبولى از جميع خوشطبعان زمان بيش است و از مستعدان « 1 » و همگنان در پيش . امّا شريفزادهء مشار اليه جوانى بود به شرافت حسب و نجابت نسب موصوف ، و به فضيلت و دانش در علم حكمت و منطق در ميان طلبهء علم به درستى سليقه معروف ، طراوت عذارش غيرت گلبرگ طرى و لوامع رخسار خورشيد آثارش رشك قمر و مشترى ، نقّاش ازل لطافت پيكرش به قلم بديع آراسته ، و مصوّر قضا صورت بىنظيرش را به رنگ غريب پيراسته ، و همانا از غايت طراوت تن ، آب پيكرش از خاك تيره بهره نداشت و از كمال لطافت عارض آتشين نقابش چون هوا در بصر عاشقان صورت نمىيافت .
شعر
لاله با روى دُرافشان وى اندر وحشت * مشك با زلف پريشان وى اندر پيكار
اين همى گفت كه رنگ من از آن روى بده * و آن همى گفت كه بوى من از آن زلف بيار « 2 »
امّا پيشتر از آنكه گل اميد از باغ مراد چيند ، به خار فنا گرفتار شد و قبل از آنكه خوشهء آرزو
هامش
( 1 ) . اصل : مستعدانى .
( 2 ) . اصل : تتار .