تو خوش نشسته به اغيار فارغ از همه كس * من و دل و غم هجران و صد هزار خيال
فكندهاى به دلم آتشى كه طاير قدس * اگر گذر كند آنجا ، بسوزدش پر و بال
شكايت از تو اگر مىكنم به جاى خود است * كدام روز تو بودى به مدّعاى جلال
* * *
خود دادهاى ز دست دلا اختيار خود * بهر چه شكوه مىكنى از روزگار خود
صد سال اگر كنى تو جفا ، من وفا كنم * شايد كه از وفا كنمت شرمسار خود
اينها كه مىكشى ، بكش اى دل سزاى توست * از دست تا دگر ندهى اختيار خود
* * *
كى رشتهء محبّت ما مىبريد غير * مىبود اگر قرار تو همچون قرار ما
آبى بر آتشى زن اگر رحم مىكنى * آتش چه مىزنى به درونِ فگار ما
* * *
چون قضا و قدر نريختهاند * اندرين خاك توده ، تخم سرور
تو هم از روزگار شكوه مكن * بر حوادث صبور باش ، صبور
طمع مردمى ز سفله مدار * كاو بود چرخ سفله را مزدور
* * *
[ 43 . ] مولانا غضنفر
ولد رشيد و خلف سعيد مولانا فهمى است . به حلاوت گفتار و بدايع اطوار بىشبه و نظير بوده و همواره در ميان خوشطبعان و ظريفان به سخنسازى و نكتهپردازى ، - اگرچه در حق