در حالت تير بر دست خوردن شخصى گفته
در كيش خدنگ تو نشيمن چه كند * او عاشق جنگ ، خانه ، مسكن چه كند
انگشت تو مجروح اگر كرد مرنج * با دوست چنين كند به دشمن چه كند
* * *
دلدار به بيداد دل ما نرسد * دوزخ به غمآباد دل ما نرسد
خاكستر ما فراق بر باد دهد * گر صبر به فرياد دل ما نرسد
* * *
از بُخل ره عيش به محفل ندهى * در دل به خيال دوست منزل ندهى
از تو عجبى نيست كه از غايت بُخل * عاشق شده باشى و ز كف دل ندهى
* * *
اى عهدشكن ستيزهرايى به تو ماند * ما شهره شديم و خودنمايى به تو ماند
از بهر هلاك ما جدايى كردى * ما جان برديم و بىوفايى به تو ماند
* * *
آوارهگىام خواست دل خودكامش * رفتم كه ز رفتنم برآيد كامش
من خاطر دوست را رعايت كردم * ترسم كه كنند بىوفايى نامش
* * *
چون صحّت من جان مرض را آزرد * دل وجدكنان به من دو تاريخ سپرد
تاريخ نخست اينكه : « خصالى جان برد » « 1 » * تاريخ دگر ، « عدوى ما خواهد مرد » « 2 »
* * *
اى آتش غم شعله نمايانتر كن * وى خانه فروز از دلم سر بر كن
اى ديده اگر تر نكنى دامن خاك * شرمنده شود دامن مژگان تر كن
* * *
گفتم كه شبم دراز ، گفتى زرق است * شب را تا شب هيچ نگفتى فرق است
هامش
( 1 ) . به سال 991 ه . ق اشاره دارد .
( 2 ) . به سال 991 ه . ق اشاره دارد .